به نام خدایی که در همین نزدیکی است ...
و چنین گفت خدا:نازنینم آدم ! اندکی پیش تر آ..با تو راضی دارم
آدم ..آرام ونجیب ..آمد پیش زیر چشمی به خدامی نگریست
محو لبخند غم آلود خدا دلش انگار گریست
نازنینم آدم!یادمن باش .که بس تنهایم بغض آدم ترکید.گونه هایش لرزید
به خدا گفت پدر:من به انداره گل های بهشت
نه به اندازه عرش نه .نه.به اندازه تنهاایت ای هستی من
دوستدارت دارم
خدا گفت : نازنینم آدم ! نه به اندازه عرش
نه به اندازه تنهایی من
که به اندازه یک دانه گندم فرزندم
یادم باش.


امین 25ساله